تبليغاتX
روزهای زندگی

خدا مي دونه كه چقد دلم برا نوشتن و خلوتام تنگ شده...دلم برا اون كنج تنهايي ها كه هر طور بود كشفش مي كردم و بهش پناه مي بردم...دلم برا زير زمين...برا كتاباي بابا...برا اون كسي كه هميشه برا شنيدن حرفام آماده بود و چقد قشنگ نصيحتم مي كرد...دلم برا همه چي تنگ شده...

ديروز كه رفته بودم دبيرستانمون يادم اومد كه دلم برا اون جا هم خيلي تنگ شده...بعد يهو ياد يكشنبه ها افتادم.اون وقت بود كه فهميدم دلم برا يه چيزاي ديگه هم تنگ شده...

چقد اين چند وقت سرم شلوغ بود.چقد ازخودم دور شدم.امتحانا،فكر رفتن به حوزه،پروژه و نگراني از ترم آخر...اين همه  ومن، همه مون يه طرف بوديم  و حمزه ي هميشه مهربون من هم يه طرف...

حالا...اين موقع شب...درست وقتي كه همه خوابند...تواين اتاق سرد...دارم دنبال خودم مي گردم...دارم فك مي كنم كه كجا خودمو گم كردم.

من گم شدم...من گم شدم...

مرا باز گردان...مرا اي به پايان رسانيده آغاز گردان...

نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن1388 توسط یکی ازبین همه |

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست.

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است.

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند،

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد،

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی.

 ای پناهگاه ابدی!

 تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی ...

 

(سولمازم اینارو با اجازه تو از داخل وبلاگت کپی کردم.از بس دلم تنگه...)

نوشته شده در شنبه 10 بهمن1388 توسط یکی ازبین همه |
عرفه...منمو هزار دلتنگي.منمو هزار هزار خواسته و دعا...

اللهم عجل لوليك الفرج...

خدايا خودت كمكمون كن.خدايا خيلي به خودمون بد كرديم.خدايا هر چي بوديم هر چي كرديم حالا اومديم. بادست خالي اومديم ولي اومديم.پر از دلتنگي پراز شرمندگي...خدايا غير تو كه كسي رو نداريم. خدايا... خدايا...خدايا... خدايا مريضامون...خدايا امتحانامون...خدايا...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388 توسط یکی ازبین همه |

تو ناز مثل قناري

توپاك مثل پرستو

تو مثل بدبده خوبي

براي من توهميشه،

                      -هميشه محبوبي

تومثل خورشيدي

كه شرق شب زده را

                      -غرق نور خواهي كرد

تومثل معجزه

دروقت ياس و نوميدي

ظهورخواهي كرد

پناهسايه ي آسايشي

                      پناهم ده

درون خلوت امن و اميد راهم ده

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388 توسط یکی ازبین همه |
...

من از نگاه مانده به در خسته ام عزیز رویایی !

تویی تمام امیدم، بگو که می آیی !

اگر نگاه منتظرم را گواه می خواهی ، اگر شکسته دلی را بهانه می دانی

اگر سکوت غریبانه آیت عشق است،

اگر که صبر،صبر،صبر بهای دیدار است،

به جان غنچه ی نرگس تو را خریدارم،

نشانده مهر تو بر دل،به شوق دیدارم...

"من عاشقانه تو را در نماز می خوانم،

شکوه نام تو را خوانده،باز می خوانم"

هزار پنجره از این نگاه لبریز است

بگو ! بگو که وقت طلوع ستاره نزدیک است !

نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387 توسط یکی ازبین همه |
دو رکعت نمازعشق

 

خدایا من بنده ی توام.ازخودچیزی ندارم که به خاطر خودفکری کنم.من بازیافته ام.من کشته ام.من رفته ام.دیگر منی از من وجود ندارد.اما آنچه ازآن رنج می برم سرنوشت مستضعفین است.

خدایا به سوی تو می آیم.ازعالم وعالمیان می گریزم.

تومرادرجواررحمت خود سکنی ده.

نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387 توسط یکی ازبین همه |

وتجعلون رزقکم انکم تکذبون

وبه جای استفاده ازقرآن بهره خودراتکذیب آن قرار می دهید؟

باورم نمی شه تواین دوره آدمایی پیدا بشن که اهل دوره جاهلیت باشن.باورم نمی شه این قدر بدبخت باشن که به قرآن توهین کنن!

باورم نمی شه...خیلی چیزاوقتی می بینم برام باورنکردنیه.اما همین قرآن کریم بهم می گه آره...وکان الانسان جهولا...وکان الانسان کفورا...

نمی دونم نمی خوان یا نمی تونن بفهمن که حافظ چرا می گفت هرچه کردم همه ازدولت قرآن کردم.

یه مدتی نمی تونستم بیام.لازم بود یه کمی باخودم خلوت کنم.

گفتن یه کسایی پیداشدن که توهین کردن به قرآن.نتونستم چیزی نگم.

می گن چرابارون نمی یاد؟!...

آی اونایی که ازیاد خدا غافلید بدونید که تودنیا دلتنگی نصیبتونه وتوآخرتم نا بینا محشور می شید.

پس بیایین خدارو یاد کنیم تااونم مارویادکنه.خودش گفته مرایاد کنید تاشمارویادکنم.وبدونید که این قرآن هدایت می کنه به راهی که استوارتراست.

قرآنی که نگاه کردن به آیه هاش شفا بخشه...

خدایا شکرت.شکرت که ماروباقرآن آشناکردی.

خدایا ماروباقرآن زنده بدار.خدایا ماروباقرآن بمیران.خدایا مارو باقرآن محشوربدار.

الحمدلله رب العالمین علی کل حال.

نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 توسط یکی ازبین همه |

شبی ازپشت یک تنهایی نمناک وبارانی،تورابا لهجه گل های نیلوفر صداکردم.

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعاکردم.

...پس ازیک جستجوی نقره ای درکوچه های آبی احساس تورااز بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جداکردم.

نمی دانم چرارفتی ...نمی دانم چرا؟شاید خطا کردم،وتو بی آنکه فکرغربت وتنهایی چشمان من باشی

نمی دانم کجا،تاکی،برای چه؟ولی رفتی...

وبعد ازرفتنت یک قلب رویایی ترک برداشت ...وبعدازرفتنت رسم نوازش درغمی خاکستری گم شد.

وبعدازرفتن تو آسمان چشم هایم غرق باران بود.وبعدازرفتنت انگارکسی حس کرد من بی تو،تمام هستیم ازدست خواهد رفت.

کسی حس کرد من بی تو، هزاران باردر هرلحظه خواهم مرد...

اینارو اون روز که رفتی...اون روز که پرازتمنای بودنت بود باخودم زمزمه می کردم...

باخودم گفته بودم که دیگه اینجا نمی یامو ازدلم نمی گم.ولی اینگار نمی شه واین نشدن روهم، همین دل حکم می کنه...

زمستون هم که رفت...نرگس هم باخودش برد...

بهارهم که اومد.با خودش عطر نارنج آورد.باخودش خیلی چیزای دیگه هم آورد...

آی... باز کن پنجره را

که بهاران آمد

که شکفته گل سرخ به گلستان آمد

تواگرباز کنی پنجره را من نشان خواهم داد به تو زیبایی را.

 

نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386 توسط یکی ازبین همه |
.
یعنی می شه...اگه تو بخوای حتما می شه... نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386 توسط یکی ازبین همه

من تشنه ی آتشم.

آن اقیانوس رادرجانم سرازیر کن!

آن آتشفشان دیوانه رارازنجیر ازدهانش برگیروهمه را

یک جابرسرم بریز!

بگذاربسوزم!

بگذاردرآن آتش های سیال بگدازم!

مترس!

آن همه رااین همه درسینه ات پنهان مکن!

به جان من بریز!این همه دراندیشه سلامت وراحت من مباش!

می خواهم درآنچه تو می گدازی بگدازم.

بگو،بریز،دهانت رابگشای.

ای قله ی سنگی آتشفشان!

خاموشی تومرا درکنارت بیشتر می گدازد...

من دیگر تحمل ندارم.

آن زندان بزرگ را بشکن!

نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386 توسط یکی ازبین همه |